اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

810

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

مصطفى را صعق و افاقت نبود ، و موتش حيات بود و حياتش موت بود ، و دليل آنكه حياتش موت بود : و ما ينطق عن الهوى و ما زاغ البصر و ما طغى . هركه را صفت اندر وى مانده بود وى را هوا بود و جاى نظر بود ، و وى را از كل معانى وى و از كل صفات وى و از كل مراد وى چنان بيرون آورد كه جز مراد دوست وى را مراد نماند ؛ و بىمرادى صفت مردگان است . لاجرم چون حياتش موت گشت موتش حيات گشت . با نكاح زنانش نامنقطع گشت و شهادت رسالات بر ثبات گشت . و از ماضى بىخبر نگشت . تا زنده بود بعضى دانست و بعضى ندانست . چون بمرد همه بدانست ، تا اعمال همه امت به ساعتى بر وى عرضه كردند بدانست . به يك ساعت چندين چيز بدانستن صفات بشريت نباشد . احسنت يا مرده مرده را صفات زندگان از اين معنى گفتيم چون به صفت غير قايم بود وى را تغيير روا نبود . حال موتش با حال حياتش يكسان بود . اينك فرقى ميان مريد و مراد ياد كرديم ، و سخن اندر مريد و مراد به استقصا اندر باب وى بيايد . بازگرديم به سخن ابو سعيد خراز . وى همچنين گويد كه معرفت علم طلب كردن خداى است پيش از يافتن ؛ يعنى بداند كه كيست بر مقدار معرفت طلب كند . هركسى كه وى را معرفت چيزى بيشتر وى بر طلب حريص‌تر . و عارف طالب باشد و از طلب فرونايستد و طلب دليل عدم است . موجود را طلب كردن محال است . نايافته را جويند ، يافته را به طلب حاجت نيايد . آنگاه گفت : « و العلم بالله هو بعد الوجود » . [ 220 ب ] علم به خداى عز و جلّ از پس يافتن باشد ، يعنى چون بداند كه كه را همىجويم عارف است . و چون بداند كه كه را يافتم عالم است . پس همه جويندگان اندر بلااند و همه يافتگان اندر خطر . جوينده اندر بلاى طلب [ كسى ] كه زير طلب اندر نيايد ؛ و يافته اندر خطر فوت شدن كه وى را هيچ بدل نيست . نايافته را نايافتن آسان‌تر از آنكه يافته را فوت كردن . و به هر دو حال از بلا بد نيست ، طالب را از جستن فرو ايستادن روى نيست ، و يافتن به دست وى نيست ، و يافته را طرفة